مراحل
1- طرز ایستادن خود را تصحیح کنید. اگر شرایط بدنی شما در حد مطلوب قرار داشته باشد، گویای این مطلب است که یک فرد با اعتماد به نفس بالا هستید، حتی اگر از درونتان هم یک چنین احساسی نداشته باشید. در زمان راه رفتن باید محکم و ثابت قدم بردارید. کمرتان کاملاً صاف باشد، و شانه ها به سمت عقب گرایش داشته باشند. شاید در ابتدا زمانیکه یک چنین وضعیتی را تمرین می کنید برایتان قدری عجیب و دشوار باشد، اما پس از سپری شدن چند روز به آن عادت پیدا می کنید.
2- ماهیچه های صورت را رها کنید. سعی کنید ماهیچه های صورتتان را رها کنید تا صورت، حالت طبیعی و دلپذیر خود را داشته باشد. با این چهره می توانید رو به دنیا کنید و به همگان بگویید که از هیچ چیز نمی هراسید.

3- ارتباط برقرار کنید. هنگامیکه با فرد دیگری روبرو می شوید، با چشم های خود با او ارتباط برقر کنید، سرتان را به نشانه تائید تکان دهید، لبخند بزنید و شادی خود را به او انتقال دهید. اصلاً نگران عکس العمل فرد مقابل نباشید و البته در عین حال باید به یاد داشته باشید که در این کار زیاده روی نکنید.
4- نام افراد را به خاطر بسپارید. زمانیکه برای اولین بار کسی را ملاقات می کنید سعی کنید که نام او را به خاطر بسپارید. این کار برای خیلی از افراد دشوار است. زمانیکه نامشان را می گویند، آنرا چندین مرتبه با خود تکرار کنید تا نامشان در ذهنتان باقی بماند و سپس نام خود را نیز به آنها بگویید؛ به عنوان مثال سلام "سارا" من "مانی" هستم. زمانی هم که با آنها خداحافظی می کنید، باز هم سعی کنید چند مرتبه دیگر نام آنها را تکرار کنید تا به طور کامل در ذهنتان باقی بمانند. هر چقدر بیشتر نام آنها را تکرار کنید، بیشتر به یادتان می ماند و طرف مقابل هم احساس می کند که او را بیشتر دوست می دارید و احتمال این امر که با شما بیشتر گرم بگیرد افزایش پیدا می کند.
5- به دیگران علاقمند باشید. اگر شما یکی از آشناهای قدیمی را ملاقات کردید به عنوان مثال یک همکار، همکلاسی، دوست یکی از دوستان و ... در مورد خانواده و علاقمندی های جدید آنها سوالاتی مطرح کنید. اسم افراد نزدیک به آنها را بپرسید و نام آنها را به خاطر بسپارید. مطرح کردن یک چنین مسائلی، موضوعات جدیدی برای صحبت کردن در اختیار شما قرار می دهد و آنوقت مجبور نیستید که تنها در مورد کار و کلاس های درسی با هم صحبت کنید. می توانید تا حدودی در مورد خودتان نیز صحبت کنید. در تمام طول بحث خودتان را علاقمند نشان دهید و نشان دهید که تمایل دارید به گفتگوی خود با او ادامه دهید.
6- گفتگو در مورد موضوعات مناسب. باید در مورد موضوعاتی صحبت کنید که طرف مقابل به آنها علاقه دارد، حتی اگر خودتان هم علاقه شدید به آنها نداشتید، بازهم این کار را ادامه دهید. به عنوان مثال اگر در یک جمع ورزشی قرار گرفتید، در مورد بازی دیشب یا گل کردن تیمی که به تازگی وارد لیگ شده صحبت کنید. اگر با کسانی هستید که به سرگرمی های مختلفی علاقمند هستند، می توانید در مورد سرگرمی های مورد علاقه آنها از جمله ماهیگیری، بافتنی، کوهنوردی، و سینما صحبت کنید.
هیچ کس از شما انتظار ندارد که در تمام زمینه ها یک متخصص باشید، باید به آنها بگویید که فقط به دلیل علایق شخصی است که تمایل دارید در مورد موضوعات مختلف با دیگران به بحث و گفتگو بنشینید. ذهن خود را باز کنید، اجازه دهید تا دیگران توضیحات لازم در مورد موضوعات مختلف را برای شما بازگو کنند. روراست باشید و به آنها بگویید که دانشتان در مورد برخی چیزها محدود است و بدتان نمی آید که چیزهای بیشتری در مورد آن مبحث یاد بگیرید.
7- به جای غیبت کردن دیگران را تکریم کنید. اگر در جمعی در حال صحبت کردن هستید که همه افراد به نحوی در مورد یک شخص بخصوص در حال غیبت کردن هستند، بد نیست شما چیزی در مورد آن بگویید که دوست می دارید. گفتن چیزهایی که در دیگران دوست می دارید می تواند 100% شما را تبدیل به یک فرد جذاب کند. در عین حال با این کار می توانید حس اعتماد دیگران را نیز به خود جلب کنید. همه اطرافیان به این نتیجه می رسند که شما هیچ وقت ایده ی بدی نسبت به دیگران ندارید. همه به این نتیجه می رسند که آبرویشان در دست شما محفوظ خواهد بود.
8- دروغ نگویید. شاید به دلایلی دروغ بگویید اما مدارک و شواهدی وجود دارد که بر خلاف گفته های شماست. اگر به مریم بگویید که عاطفه را دوست دارید و به نسیم بگویید که عاطفه را دوست ندارید، مطمئن باشید که مریم و نسیم با هم صحبت می کنند، حرف های شما را با هم در میان می گذارند، و با این کار اعتبارتان را نزد آنها از دست خواهید داد، و از آن به بعد هم دیگر هیچ کس حرف های شما را باور نخواهد کرد.
9- با صداقت از دیگران تعریف و تمجید کنید. این کار خصوصاً در ارتقای عزت نفس دیگران نقش مهمی را بازی میکند. چیزهایی که خوشتان می آید را انتخاب کنید و در هر شرایطی به آنها اشاره داشته باشید. اگر از کاری و یا از کسی خوشتان می آید راهی برای بیان آن پیدا کنید و فوراً به آن اشاره کنید. اگر برای انجام این کار بیش از اندازه صبر کنید، ممکن است حرف های شما قدری ریاکارانه جلوه کنند. زمانیکه احساس می کنید با تشویق های خود می توانید زمینه پیشرفت را برای آنها فراهم آورید، حتماً این کار را انجام دهید و از آنها تعریف کنید. اگر احساس میکنید که چیزی در مورد فردی تغییر پیدا کرده است (به عنوان مثال مدل مو، طرز لباس پوشیدن و .. به آن توجه کنید و چیزی را که در مورد آن خوشتان آمده، به زبان بیاورید. اگر مستقیماً سوالی می پرسید، با خوشرویی آنرا بیان کنید و سپس سوال خود را با یک تعریف بجا به پایان برسانید.
10- در پذیرش تعریف و تمجید مهربان باشید. این فکر را که برخی از تعریف و تمجید ها هدف خاصی را در پس خود دارند را از ذهن بیرون کنید. در قبول هر نوع تعریف و تمجیدی پرحرارت و علاقمند ظاهر شوید. خیلی بیشتر از گفتن یک "خیلی ممنون" ساده پیش بروید و آنرا با جملاتی نظیر: "خوشحالم که خوشت آمده" و یا "خیلی مهربانی که به این مورد اشاره کردی" همراه کنید. این عبارات خودشان می توانند به عنوان نوعی تعرف و تمجید در جواب تعریف های فرد مقابل به شمار روند. در عین حال باید دقت داشته باشید که برداشت بدی از تعریف های دیگران نکنید. به عنوان مثال اگر کسی به قصد تعریف از شما گفت: "نمیدانی چقدر دلم می خواست که من هم به اندازه تو ... بودم" شما نباید در جواب او بگویید من اصلاً هم یک چنین خصوصیتی را نداشته و ندارم و احساس می کنم که برداشت تو در این مورد غلط بوده و قضاوت نادرستی داشتی."
11- تن صدای خود را کنترل کنید. یکی از نکات ضروری که باید همواره به خاطر داشته باشید، ماهیت صحبت کردن است. برخی از افراد هستند که در درون خود احساس ناامنی می کنند و به راحتی نمی توانند تعریف و تشکر دیگران را پذیرا شوند. در مورد یک چنین افرادی بیشتر باید دقت کنید و روان و سلیس با آنها صحبت کنید. اگر تمایل داشتید به آنها بگویید که "امروز زیبا شده اید" تن صدایتان باید همانطوری باشد که می گویید: "امرور روز زیبایی است." هر گونه تغییر در تن صدا و نحوه بیان کردن آن، این شک را در آنها بوجود می آورد که گفته های شما از سر صدق و درستی نیست. می توانید برای تمرین، صدای خود را روی نوار ضبط کنید و چند مرتبه آنرا گوش کنید تا متوجه هر گونه تغییری بشوید. از خودتان سوال کنید که صدای شما نشان می دهد که از روی صداقت صحبت می کنید؟ تا زماینکه به یک عبارت خالصانه و صادقانه نرسیده اید، به ظبط کردن صدای خود ادامه دهید.
چند نکته
همیشه خونسرد باقی بمانید. قصد شما خوشحال کردن دیگران است و نباید به این موضوع فکر کنید که ممکن است آنها در قبال شما چه واکنشی نشان داده و چه خیال بافی هایی در ذهن خود انجام دهند. اگر این کار را انجام دهید، آنوقت تمام تاثیر این کار بر روی صورت شما نمایان خواهد شد، و تبدیل به فردی می شوید که فقط در پی راضی کردن اطرافیانش است. کسی که نیازهای شخصی اش را زیر پا می گذارد تا دیگران دوستش بدارند. باید همیشه به خاطر داشته باشید که مردم آنقدر کارهای متنوع دارند که نمی توانند که همواره به شما فکر کنند. بیشتر اوقات در مورد خودشان و کارهایی که باید انجام دهند، فکر می کنند.
میزان جذابیتی که می توانید بدست آورید، به میزان خلاقیت شما در تحسین کردن دیگران بستگی دارد. تعریف ها و تحسین های خود را با لحنی قاطع اما در عین حال شاعرانه بیان کنید. هیچ اشکالی ندارد که چند قطعه از قبل آماده شده را در ذهن داشته باشید تا در زمان تحسین کردن از فردی بیان کنید، اما افراد جذاب کسانی هستند که بتوانند در همان لحظه چیزی را ابداع کنند و نوآوری به خرج دهند. اگر ذهن شما خلاقیت داشته باشد و دائماً ابداع و نوآوری کنید، دیگر نگران تکرار مکررات هم نخواهید شد.
گاهی اوقات مجبور می شوید عقایدی را بیان کنید که شاید کمتر اتفاق می افتد دیگران نظر مثبتی نسبت به آن داشته باشند. در چنین شرایطی می توانید این کار را با قدری شوخی بیامیزید. شوخی و خنده مانند قاشق پر از شکری هستند که به بیمار کمک می کنند دارو را راحت تر فرو ببرد.
همدلی یکی از ملزومات بی چون و چرای جذابیت است. باید بدانید که چه چیزهای اطرافیانتان را خوشحال میکنند و چه مواردی موجبات ناراحتی آنها را فراهم می آورند، آنوقت می توانید بهترین انتخاب را در مورد آنها داشته باشید.
اگر احساس می کنید که به یکباره نمی توانید عضلات صورت خود را رها کنید، می توانید این کار را از شانه های خود شروع کنید، اگر از جای اصلی خود بالاتر آمده باشند، نشان دهنده این مطلب هستند که شما قدری عصبی هستید. آنها را به سر جای خودشدان بازگردانید، ژست عمومی بدن خود را تصحیح کنید، نفس عمیقی بکشید و لبخند بزنید.
هشدار
از بحث و جدل بپرهیزید. حتی اگر نیمی از افراد با شما مواق باشند، باز هم شما نمی توانید جذابیت 100% پیدا کنید. چیزهایی که بر زبان می آورید باید برای تمام افراد خوشایند باشند. زمانی که احساس کردید دلتان می خواهد در یک بحث شرکت کنید، از خودتان بپرسید که: "آیا واقعاً لازم است که در همین لحظه، نظر خودم را مطرح کنم؟" اگر احساس می کنید که هیچ گونه الزامی در این کار وجود ندارد، بنابراین قدری بذله گویی کنید و مطرح کردن نظر خود را بگذارید برای یک وقت دیگر.
هیچ گاه به جوک هایی که خودتان تعریف می کنید، نخندید. این کار سیمای قشنگی ندارد. می توانید لبخند بزنید؛ همین کفایت می کند، اصلاً هم ناراحت نشوید اگر هیچ کس به آن نخندید. گاهی اوقات افراد متوجه جوک نمی شوند. این امر باید برای خود آنها ناراحت کننده باشد که متوجه منظور شما نشده اند. هدف شما صرفاً خوشحال کردن آنها بوده است.
هیچ گاه در مورد مسائل مختلف توضیح بیش از اندازه ندهید چون صرفاً ارزش گفته های خود را از بین می برید. این کار نشان دهنده این مطلب است که شما از اعتماد به نفس پایینی برخوردار هستید و به سختی می توانید باور کنید که دیگران حرف های شما را متوجه شده اند. همچنین ممکن است این سوء تفاهم را نیز ایجاد کند که شما به مخاطبان خود اعتماد ندارید و تصور می کنید که آنها متوجه منظورتان نمی شوند و خودتان قصد دارید به جای آنها تصمیم بگیرید. زمانیکه نکات غیر ضروری را از گفته های خود حذف می کنید، مردم با اشتیاق بیشتر به حرف های شما گوش می دهند. با این کار ممکن است که برای کسب اطلاعات بیشتر نیز وارد بحث شده و سوالاتی را مطرح کنند. باید اعتماد کنید که مخاطبانتان حساب دو دوتا چهارتا سرشان می شود.
برخی از افراد هستند که مقوله تکبر و جذابیت را اشتباه می گیرند. درحقیت باید دانست که تکبر نقطه مقابل جذابیت است. جذابیت حس رضایت دیگران را بر می انگیزد، اما تکبر فقط می خواهد حس رضایت فردی را برانگیزاند. تکبر افرادی را جذب می کند که در وجود خود ناامنی هایی دارند، اما جذابیت توانایی جذب تمام افراد را دارد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:4 توسط shabpar
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:57 توسط shabpar
2.مدت زمان مكالمهی تلفنی شما حداكثر30 ثانیه است
3.برای یك مسافرت یك هفته ای تنها یك ساك كوچك دستی نیاز دارید
4.در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز میكنید
5.دوستان شما توجهی به كاهش یا افزایش وزن شما ندارند
6.جنسیت شما در موقع مصاحبهی استخدام مطرح نیست
7.لازم نیست كیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بكشید.
8.ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام كنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید
9.همكارانتان نمیتوانند اشك شما را در بیاورند
10.گر در 34 سالگی هنوز مجردید، احدی به شما ایراد نمی گیرد
11.رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است
12. با یك دسته گل میتوانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل كنید
13.وقتی مهمان به خانهی شما میآید لازم نیست اتاق را مرتب كنید
14.بدون هدیه میتوانید به دیدن تمام اقوام و دوستانتان بروید
15.میتوانید آرزوی هر پست ومقامی را داشته باشید
16.حداقل بیست راه برای بازكردن در هر بطری نوشابهی داخلی یا خارجی بلد هستید
17.ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید
18.هر ساعتی دلتون بخواد میتونید از خونه بیرون برید و هر ساعتی دلتون بخواد میتونین برگردین
19. ... و بالاخره روزی یك پیرمرد موفق خواهید شد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:56 توسط shabpar
یکی دیگه بپرسید
2. پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید
رو بوق
3.توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید
4.توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو
عوض کنید
5.توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش
جان کنید
6.توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و
در آخر بگید خوشتون نیومد و برید
7.توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنید
8.اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود
9.اشتباهات لغوی دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید
10.تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید
11. عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد
نظرتون
12.روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه
درنگ نکنید
13.اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش
رو به چند جهت بچرخونید
14.تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام
صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید
15.چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید
16.به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده
17. شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه
18. زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر
خنده
19. از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش
عقبه
20. توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم
خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید
21. توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید
22. تو خیابون به یه قسمت از لباس یا صورت یه دختر خیره بشید وبزنید زیر خنده (نمی
دونید دختره چه حالی میشه)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:54 توسط shabpar
سؤال برای اکثر جوانها پیش آمده است ما در اینجا بیان کرده ایم وجواب آن را از یک روحانی داده است: من با دختری که قصد ازدواج با او را دارم، صیغه محرمیت را به زبان فارسی بین خودمان خواندیم و با هم تماس جنسی انجام دادیم، آیا عمل ما حکم زنا دارد یا نه؟ اگر می شود متن کامل صیغه محرمیت را برایم بیان فرمایید.
جواب سوال: چنانچه صیغه عربی بخوانید به این عبارت كه زن بگوید «زَوَّجْتُكَ نَفْسی فِی الْمُدَّهِ الْمَعْلوُمَهِ عَلَی المَهْرِ الْمَعْلُومِ»؛ یعنی خود را زن تو نمودم به مهر معین شده در مدت معلوم، و مرد بگوید « قبلت التزویج» یعنی قبول كردم ازدواج را، عقد صحیح است. چنانچه خود مرد و زن نتوانند صیغه عربی بخوانند، می توانند به غیر عربی بخوانند، اما باید الفاظی كه ذكر شد بگویند و چنانچه دختر رشیده باشد؛ یعنی صلاح و فساد را تشخیص دهد، اذن پدر هم لازم نیست.
لینک های مرتبط: سایت دیگر حضرت آیت الله العظمی روحانی ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:42 توسط shabpar
تصور كنید: فرض کن با دوست دخترتان رفته اید بیرون . برنامه ملاقات شما به خوبی پیش رفته است، و او شما را برای صرف آخرین نوشیدنی به منزلش دعوت كرده.
شما وارد می شوید، كفش هایتان را از پا در می اورید و انگاه عطر جوراب هایتان در تمام فضای اتاق پخش می شود. امیدوارید كه او متوجه نشود؟
آرزوی خوبی است، اما باید بدانید زمانی كه نوبت به موارد بهداشتی و نگهداری از بدن می رسد، خانم ها متوجه همه چیز می شوند. و از آنجایی كه بیشترین میزان توجه آنها در انتخاب همسر مناسب به مواردی نظیر بو، و بهداشت بر می گردد، جوراب های كثیف و یا ناخن های نا مرتب می توانند به راحتی رابطه شما دو نفر را بر هم زنند.
در این قسمت لیستی از اعضایی كه آقایون معمولا به این دلیل كه تصور می كنند خانم ها به آن قسمت ها اهمیت نمی دهند، آنها را تمیز نكرده و مراقبت های لازم را در موردشان انجام نمی دهند، را برایتان آورده ایم. امیدواریم پس از مطالعه لیست زیر، جزء افرادی باشید كه از این نقاط مراقبت كافی می كنند و اهمیت آن را می دانند.

1- ابرو
او انتظار ندارد كه ابروهای شما همانند خودش كاملا دارای فرم باشد، اما ابروهای پر و در هم و بر هم نیز، چیزی نیست كه او انتظار دیدنش را داشته باشد.
در این مورد چه كنید: اگر شما جز آن دسته از مردهایی هستید كه ابروهای پری دارند، باید درست كاری را انجام دهید كه خانم ها انجام می دهند: ابروهایتان را بردارید. فقط كافی است موهای بین دو ابرو را بردارید (فقط موهایی كه وسط دو ابرو قرار دارند). البته اگر قصد دارید موهای بیشتری را بردارید، بهتر است نزد یك آرایشگر بروید تا او این كار را برایتان انجام دهد.
2- ناخن
دستان شما نقطه ای هستند كه مطالب بسیاری در مورد نظافت وبهداشت شخصی شما را در اختیار او قرار می دهند. پس اجازه ندهید تا ناخن های چرك و كثیف شما را از دور خارج كنند.
در این مورد چه كنید: لازم نیست هر هفته مانیكور كنید تا ناخن هایتان فرم داشته باشند، بلكه فقط كافیست از داروخانه یك عدد سوهان خریداری نمایید و سختی ها و لبه های تیز آنرا صاف كنید. هیچ خانم دوست ندارد، كسی او را با ناخن های بد فرم و ناصاف در آغوش بگیرد.
3- پوست
هیچ خانمی نمی تواند از لمس كردن پوست لطیف و صاف اجتناب كند. آیا این دلیل كافی نیست تا شما را ترغیب به داشتن پوستی لطیف و شاداب نماید؟

در این مورد چه كنید: خانم ها به وسیله كرم های نرم و مرطوب كننده با خشكی پوست در سرما مبارزه می كنند، آقایون اغلب این كار را انجام نمی دهند. لازم نیست موشك هوا كنید؛ فقط یك قوطی نرم كننده (ترجیحا بدون بو) خریداری كنید و آنرا مرتبا بر روی پوست خود بمالید تا خشكی ها از بین بروند. افرادی كه پوست های چربی دارند، باید نمونه هایی را خریداری كنند كه بدون روغن (oil free) باشند، به این ترتیب مشكلاتان به اسانی حل خواهد شد.
4- پا
ترك پا، قارچ های موضعی، ناخن ها بلند انگشت های پا، و بوی بد آن می تواند به راحتی او را از برقراری رابطه با شما منصرف كند. متاسفانه زمانی كه شما كفش هایتان را در می آورید اولین چیزی كه یك خانم به آن توجه می كند، همین موارد هستند. اگر نتوانید از این قسمت پنهان بدن خود به خوبی مراقبت كنید، او ممكن است تصور می كند كه توانایی مراقبت و نگهداری از سایر اعضای مخفی را نیز ندارید.
در این مورد چه كنید: اگر پودرها و پمادهای روی میز جواب نمی دهند باید با یك پزشك در این مورد مشورت كنید.

5- موی بینی/ گوش
من موی گوش و بینی یك مرد را با سبیل های بلند و نمایان یك خانم برابر می دانم. یك خانم برای از بین بردن سبیل ها، آنها را موم می اندازد، دكولوره می كند و هر كار دیگری كه از دستش بر آید در این زمینه انجام می دهد. آیا شما نیز نباید همین كار را انجام دهید؟
در این مورد چه می كنید: در این قسمت یك راهنمای ساده وجود دارد كه باید آنرا اجرا كنید: زمانی كه موهای گوش و یا بینی آنقدر بزرگ شده باشند كه از سوراخ ها بیرون بزنند
، باید نسبت به كوتاه كردن آنها اقدام كنید.
6- دندان
لبخندی با دندان های درخشان تحت هر شرایطی همه چیز را به نفع شما بر می گرداند. دندان های لكه دار، زرد، و پلاك دار او را به راحتی به سمت دیگری منحرف میكند.
در این مورد چه كنید: اگر مشكلات دندان هایتان بیش از اندازه حاد شده باید، نزد دندانپزشك بروید؛ اما اگر هنوز به این مرحله نرسیده اید، بهتر است یك خمیر دندان سفید كننده و دهان شویه خریداری كنید. البته باید اشاره كنم كه استفاده كردن از آنها را نیز از یاد نبرید.
7- كمر
البته نه زمانی كه پر است از جوش و موهای زائد.
در این مورد چه كنید: اگر مشكل شما جوش های غرور است، از كرم و یا لوسیون های پاك كننده استفاده كنید. در مورد موها هم اگر مقدار آنها كم باشد اصلا مسئله ای نیست، تا به حال كمی مو هیچ را اذیت نكرده اما اگر مقدار آن بیش از حد نرمال است باید به سالن زیبایی بروید و آنها را اپیلاسیون كنید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:36 توسط shabpar
داستان خواندنی یک عروسي
آقاکیوان کلید را توی در چرخاند و سلامی گفت، تند تند لباسهایش را عوض کرد و گفت:
- ستاره! امروز بالاخره تونستیم همه کارهای مهسا رو انجام بدیم، کارتهای عروسیاش رو هم پخش کردیم، قرارهای آرایشگاه و ماشین و عکاس و فیلمبردار رو یه بار دیگه چک کردیم. ایشاا… اگه مشکلی پیش نیاد جمعه به خیر و خوشی این دختر ميره سر خونه و زندگیش، خدا رحمت کنه باباش رو، چه مرد نازنینی بود، تا زنده بود ما که هیچ کاری براش نکردیم…
آقا کیوان توی بانک کار ميکرد، مرد جاافتاده و مهربانی بود اما هروقت کار و برنامهاي داشت، تا انجامش نميداد، نميتوانست آرام بگیرد. ميگفت بیست سال صندوقداری بانک آدم رو از تک و تا مياندازه اما باعث ميشه حواست به همه چی باشه و بدونی هر کاری رو کی انجام بدی و از کنار هیچ چیزی هم به سادگی نگذری. با آنکه سن و سالی را گذرانده بود اما هنوز هم رفیقباز بود، البته سرش توی زندگی خودش بود اما با چند نفر از همکارها و دوستان قدیمی رابطه خیلی خوب و عمیقی داشت. شاید به همین دلیل بود که بعد از آن تصادف وحشتناک توی جاده قم - تهران و فوت آقای خلیلی هنوز که هنوز بود صبحها تا مينشست روی صندلیاش توی بانک، برای او فاتحهاي ميخواند و امکان نداشت جمعه به جمعه سر خاک مادرش و او نرود. بعد از فوت آقای خلیلی، تمام سعیاش را میکرد تا دخترش مهسا احساس بیپدری نکند، از سه ماه پیش که موضوع خواستگاری او پیش آمد، تمام تلاشش را کرد که در حق او پدری کند، حتی توی مراسم خواستگاری همه او را عمو صدا ميزدند و خانواده داماد خبر نداشت او تنها همکار پدر مهسا بوده است. با آنکه خودش کارمند بود و حقوق چندانی نميگرفت ولی به هر دری زد تا چیزی کم و کسر نباشد، احساس ميکرد که دختر خودش را دارد شوهر ميدهد. مهسا فقط یک سال از مینو دخترش بزرگتر بود.
- مامان! مامان! این جورابهای من کجاست؟ دیروز گذاشتم زیر کاناپه!
- آخه دختر زیر کاناپه هم شد جا؟
مرتضی همانطور که نشسته بود پشت میز کامپیوتر با لحن مضحکی گفت:
- یه عمل جراحی از جارو برقی بکن ببین مامان نداده جارو برقی بخوره! آخه بعد از خوردن کارتهای اینترنت من یه هفتهاي میشه چیزی نخورده!
زن تند تند داشت آشپزخانه را مرتب ميکرد، حالا دم مهمانی انگار تازه یادش افتاده بود باید میز نهارخوری را دستمال بکشد.
- ستاره! بسه دیگه، از بس اون میز رو دستمال کشیدی رنگش رفته، یادمه وقتی خریدیم رنگش قهوهاي سوخته بود حالا دو ماه نشده عین دندون سفید شده! ول کن بجنب بریم. الان ملت میرن، اونوقت ما وقتی ميرسیم که شام رو خوردن، زشته زن!
- واسه شام زشته یا واسه اینکه دیر برسیم؟ عزیز من! ما چه باشیم و چه نباشیم اونا جشن خودشون رو ميگیرن، فکر ميکنی اگه دیر برسیم، خانوادهها ميگن حضار محترم! به دلیل دیر رسیدن آقا کیوان و خانواده و عیال مربوطه فعلا کسی نامردی نکنه و دست به شیرینیها نزنه؟! تو که کم و کسر نذاشتی، والا اگه بابای مرحومش هم بود اندازه تو حرص و جوش نميخورد. چشم! چشم! الان آماده ميشیم.
مرد کلافه شده بود، نیم ساعتی ميشد لباسهایش را پوشیده بود. هشت بار جلوی آینه خودش را برانداز کرده بود و با ماشین اصلاح دو بار صورتش را مرتب کرده بود. برای همین طاقت نیاورد و ادامه داد:
- ستاره خانوم! ما که قرار نیست بریم سفر قندهار یا جنگ چالدران! دو ساعت ميریم و برميگردیم، اونوقت تا صبح بشین خونهتکونی کن، اصلا من نميدونم چرا شما زنا همین که پای مهمونی و سفر رفتن ميشه شروع ميکنین به خونهتکونی؟ مگه باقی روزا رو ازتون گرفتن؟! خانومم! عزیزم! تو که ميدونی…
حرفش را قطع کرد، یکباره همه خاطرات گذشته از جلوی چشمهایش گذشت، افسوس خورد که چرا امشب محمود در جشن عروسی دخترش نیست و…
مینو در حالی که داشت شالش را مرتب ميکرد، توی آشپرخانه آمد و گفت:
- مامان! این شال صورتیه خوبه یا اون سبزه؟
- همین خوبه مامان، بیشتر بهت میاد، سبزه یه خورده از مد افتاده است.
مرتضی باز نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت:
- اتفاقا همون سبزه بیشتر بهش میاد، آدم یاد قورباغه سبز ميافته و کلی صفا ميکنه، پلنگ صورتی دیگه از مد افتاده مامان! این روزا با کامپیوتر کی میره تو غار!
- مامان! یه چیزی بهش بگو. دیگه داره کفر منو درمیياره، دیروز باران دوستم ميگفت کلاغها کی تو سر داداش مرتضات تخم ميذارن بیایم ببینیم؟! خدایی این مدل موست كه مرتضی داره، فکر کنم تمام بالش و متکاهاش رو با این ژل موش چرب كرده. بودنش تو آپارتمان بدآموزی داره واسه بچهها! کاش ميشد پلیس یه روز بگیرتش و یه چهارراه بزنه وسط سرش! آخه تو که تیپ زدنت آدم رو یاد قبرستون مياندازه نظر دادنت چیه؟
- تیپ زدن من؟! برو بابا! موهای من هر مدلی باشه از کارای تو بهتره که یه خرس دو متری رو آویزون ميکنی به گوشی موبایلت و یه خرگوش سه کیلویی زشت رو به کولهپشتیات! یه روز سازمان محیطزیست دستگیرت ميکنه به جرم شکار غیر مجاز!
مرد که کلافهتر از همیشه کانالهای تلویزیون را عوض ميکرد از همان جا داد زد:
- بسه بچهها! بسه دیگه! ميخوایم بریم جشن عروسی! باز شما دو تا مثل موش و گربه افتادید به جون هم؟ ستاره! ستاره! زود باش زن! اونا واسه شام ما رو دعوت کردن، ننوشتن تو کارتشون که صبحونه هم ميدن. عجله کن دیگه…
- وای از دست تو مرد! چقدر عجولی؟! دندون رو جیگر بذار، نميمیری از گرسنگی، تازه من هنوز آرایش نکردم…
صدای صفحه کلید کامپیوتر مرتضی توی اتاق پیچیده بود، تند تند تایپ ميکرد، از همان جا گفت:
- بابا شما که افتادی تو کار خیر دیگه کوتاهی نکن! تا تنور داغه نون رو بچسبون! بالاخره چشم امید جوونهای فامیل به کارای خیر شماست.
- آره! چشم امید جوونهای فامیل هستم، اما ما تو فامیلمون پسر دمبخت نداریم، که اگه هم داشتیم حتما خودشون اونقدر عرضه داشتن که بعد از خدمت سربازی به جای رایت سیدی واسه این و اون و چت کردن، پاشن برن دنبال کار!
- متشکرم بابا! همیشه این محبتهای شما باعث افتخار منه! باز خوب شد به صورت مستقیم منظورتون من نبودم!
مرتضی و مینو از بچگی با هم کلکل ميکردند. اصلا برايشان یه تفریح شده بود، وقتی حال یکی خراب بود اون یکی به دادش ميرسید و با شوخی و مسخرهبازی نميذاشت خیلی توی خودش بره. از سه ماه پیش که سربازی مرتضی تموم شده بود و نشسته بود توی خانه، ترم دوم مینو شروع شده بود و ميرفت دانشگاه. برای همین فرصت چندانی برای شیطنت نداشتند، شبها هم مرتضی هدفون ميگذاشت و ميچسبید به کامپیوترش و با کسی حرف نميزد. ميگفت دارد خودش را برای امتحان کاردانی به کارشناسی آماده ميکند. اما درس نميخواند و بیشتر وقتش را به وبگردی و چت کردن ميپرداخت. به مینو ميگفت توی خدمت عقده شده بود برام که یه کامپیوتر داشته باشم، اما نميشد. توی مرز خیلی اوقات برق هم نداشتیم چه برسه به این خیالات.
- مرتضی! مرتضی! تو آمادهاي مامان؟
- آره مامان! مرتضی آماده است، فکر کنم با این تیپی که زده، موردتوجه همه بشه و هیچکس حتی یه لحظه هم عروس و دوماد رو نگاه نکنه، زیر پیراهن سفید با پیژامه آبی راهراه تیپ باحالیه واسه عروسی!
- اتفاقا 68 درصد باهات موافقم مینو! با همین تیپ میيام، ملت یه حالی بکنن.
- مرتضی!
- چیه بابا؟
- حالا که مامانت ميخواد به سلامتی دو ساعت دیگه راه بیفته، تو چرا نميجنبی؟ نکنه ميخوای کلی هم منتظر تو باشیم، پاشو لباس مرتب بپوش، من آبرو دارم پیش دوستا و همکارام. نری اون لباسهای جلف رو بپوشی، مرد گنده رفته سی سانتیمتر لباس خریده ميگه تیشرته! اون رو تن یه بچه دو ماهه هم بکنی تنش ميافته بیرون!
مینو ریز ریز ميخندید. مرتضی سرش را تکان داد و از جایش بلند شد، همانطور که چشمش به مانیتور بود، دستش را دراز کرد و از توی کمد پیراهن رسمی و چروکی را بیرون آورد.
- مرتضی! ميخوای اینو تنت کنی؟ خدایی برو یه گونی بپوش از این بهتره، پاشو اتوش کن.
- ول کن بابا! حسش نیست! تازه شبه کی ميبینه که این یه خورده اتو نداره.
- این پیرهن انگار از چرخ گوشت رد شده اون وقت تو ميگی یه خورده اتو نداره؟
- این چیزیش نیست، دیشب که با سامان بیرون بودم و دیر اومدم خونه، حال نداشتم لباس عوض کنم با همین خوابیدم!
تلفن زنگ زد. مرد از جایش بلند شد و نگاهی به شماره کرد.
- مرتضی! فکر کنم با تو کار دارن، هر کی بود نیفتی تو رو دربایستی، یا باهاش قرار بذاری بری بیرون، بگو که داری ميری عروسي!
مرتضی گوشی را برداشت، شاهين بود. چند کلمهاي با هم حرف زدند. بعد گفت:
- بابا! فردا ماشین رو ميشه بهم قرض بدی؟
- واسه چی؟ باز قراره بری شمال و ماشین رو قوطی کنی برگردی؟
- نه! شاهين ميگه فصل گلابگیریه تو کاشان، ميخوایم با بچهها بریم.
مینو فوری شیطنت کرد و گفت:
- اگه اینطوره، بابا ما هم قراره از طرف دانشگاه بریم اردوی اصفهان واسه دیدن عالیقاپو، من از اتوبوس خوشم نميآد، ماشین رو بده پشت سر اتوبوس، من و دو، سه تا از دوستام بریم.
- مگه عروس ميبرید اصفهان؟! یه جوری ميگه اردو انگار ما اردو نرفتهایم، مگه دانشگاه ميذاره شما با ماشین شخصی برید؟ تازه تو كارت سوخت ما فقط يك قلوپ بنزينه!
مرد تلویزیون را خاموش کرد و گفت:
- بیخودی کلکل نکنید، ماشین رو به هیچ كدومتون نميدم، فردا قراره ببرمش تعمیرگاه.
مرتضی ميدانست که وقتی بابا نه بیاورد توی کار، دیگر اصرار فایدهاي ندارد، برای همین زیر لب گفت:
- بابا یه پیشنهاد دارم، ماشین رو ببر تعمیرگاه، بگو نگه دارید اینجا تا وقتی پسرم ماشین بخره! اینجوری هم خیال شما راحته هم من!
زن از اتاق بیرون آمد و گفت: من حاضرم. دیدی هی غرغر ميکردی؟ سه ثانیه حاضر شدم.
- بله! البته سه ثانیه و دو ساعت و چهل دقیقه هم روش! زود باشید بچهها دیرمون شد.
- بابا! تو ماشین صندلی جا میشه؟
- صندلی واسه چی مینو؟ بابا دوستای ما اینقدرها که شما فکر ميکنید بیکلاس نیستن، خودم رفتم تالار رو دیدم، زیلو که نمينذازن كف تالار، صندلی دارن اونجا!
- نه بابا! آخه مرتضی چسبیده به صندلی کامپیوترش، بعید ميدونم بشه بدون صندلی اون رو برد تو ماشین!
مرد بیحوصله و کلافهتر از همیشه در اتاق مرتضی را باز کرد، او مثل همیشه هدفون را چسبانده بود روي گوششهایش و زل زده بود به مانیتور، انگار نه انگار که برای رفتن برنامهاي داشته باشد.
- پسر پاشو دیگه! به جای اینکه بری ماشین رو روشن کنی، نشستی پای کامپیوترت؟ تازه هنوز این پیژامه مسخره پاته؟
مرتضی سریع از جایش بلند شد و شروع کرد به لباس پوشیدن. بعد جوری که صدایش را فقط مینو شنید، گفت:
- حالا كه وقت داریم؟ من ميخوام برم صورتم رو اصلاح کنم.
مینو هم انگار یه بهانه خوب دستش افتاده باشد، گفت:
- صبر کن از بابا بپرسم! بابا… بابا…
- جان مینو بیخیال! بیخیال شو. الان بابا میياد دوباره المشنگه به پا ميکنه.
- اگه اون امپیتری پلیر که تازه خریدی رو بهم بدی بیخیال ميشم. زود باش. بابا داره میياد. تصمیمت رو بگیر… زود…
- باشه! ولی خیلی نامردی…
مرد در را باز کرد و با کمی عصبانیت گفت:
- باز چی شده؟ چیه؟
مینو من و منی کرد و گفت:
- هیچی بابا! ميخواستم بگم موبایلت رو جا نذاری یه وقت.
- نه! گذاشتم تو جیب کتم. شما زود باشید دیگه…
همه مرتب لباس پوشیدند، مرد در را قفل کرد، حیاط با نور کمی روشن بود، مرد نگاهی به ساعت مچیاش انداخت، نزدیک هشت بود.
- بجنبید، بجنبید! خدا کنه نخوریم به چراغ قرمز و ترافیک و…
مرتضی کلید را گرفت و رفت ماشین را روشن کرد، هنوز مینو در ماشین را باز نکرده بود که یکی زنگ در را زد. همه ساکت شدند. هیچکس از جایش تکان نميخورد. زن با صدای آهستهاي گفت:
- شاید کارگر شهرداری باشه واسه آشغالا اومده باشه.
مرد در حالی که سعی ميکرد صدایش را پايینتر بیاورد، گفت:
- چی ميگی زن؟ از کی تا حالا کارگرای شهرداری زنگ ميزنن، من خودم نیم ساعت پیش آشغالها رو گذاشتم دم در. حتما مهمونه. دیدی چه خاکی به سرم شد. وقتی ميگم زود باشید زود باشید واسه همینه ديگه.
- حالا چیزی نگو. هر کی باشه دو، سه بار که زنگ بزنه و ببینه درو باز نميکنیم میره. تازه لامپها هم که خاموشه، مطمئن میشن که خونه نيستيم…
صدای چند نفر از پشت در ميآمد. مینو گوشش را تیز کرد.
- فکر کنم تو خونه نیستن. لامپاشون خاموشه. چهار باره دارم زنگ ميزنم، آیفون سوخت.
- کجا رو دارن برن. مطمئنم خونه هستن، شاید لامپها رو خاموش کردن، باز مینو خودش رو لوس کرده ميخواد یوگا کنه! باز هم زنگ بزن.
مرتضی ریز خندید و با صدای خیلی آرومی گفت:
- خاله ساناز و بچههاشن. وای مینو! شنیدی امین چی گفت؟ من همیشه ميگم که اون تو رو خیلی دوست داره.
- پسره لوس! مگه دستم بهش نرسه، حالا دیگه یوگا کار کردن من رو مسخره ميکنه. شیطونه ميگه برم در رو باز کنم حقش رو بذارم کف دستش.
چند دقیقهاي گذشت و همه جا آروم شد.
- فکر کنم رفتن.
مینو گفت: صبر کنین من برم از زیر در نگاه کنم، اگه باشن کفشهاشون معلومه.
این را گفت و با نوک پنجههایش تا نزدیکی در رفت، آرام نشست و سرش را تا زیر در که چند سانتی از زمین بلندتر بود، خم کرد. همه ساکت بودند که ناگهان صدای جیغ مینو بلند شد و روی زمین افتاد.
بالاخره همه چیز فاش شد و مجبور شدند در را باز کنند، معلوم شد درست در لحظهاي که مینو سرش را خم کرده بود از آنطرف در امین هم همین کار را کرده بود تا ببیند کسی توی خانه هست یا نه، ناگهان هر دو در فاصله چند سانتیمتری توی سایه روشن چشمهای هم را دیده بودند و مینو از ترس جیغ زده بود و…
بالاخره در را باز کردند، آقامرتضی گیج و شرمنده نميدانست چه بگوید، مدام من و من ميکرد.
- ببخشید خواهر! مثل اینکه مزاحمتون شدیم.
- نه عزیزم! خوش اومدید، بعد سالی یاد ما کردید، خوش اومدید، بفرمايید تو!
با لبخند تعارف ميکرد اما ميدانست ته دل آقاکیوان چه خبر است، خودش را گناهکار ميدانست، اگر کمی زودتر جنبیده بود حالا…
آقاکیوان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت:
- ساناز خانوم! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، ما داشتیم ميرفتیم عروسی دختر همکارم، ببخشید اگه جسارت شد و پشت در معطل شدید، حالا هم…
- اختیار دارید، بالاخره پیش ميآد، یا آدم نميشنوه، یا زنگ خرابه، چه ميدونم چیز مهمی نیست. حالا هم ما برمیگردیم خونهمون، ماشین که داریم تا ورامین که راهی نیست…
آقاکیوان با خودش دل دل کرد و گفت اصلا من یه پیشنهاد ميدم، بیاید همهمون با هم بریم عروسی، شما هم بیاید…
- نه نميشه! آخه سر و وضع ما درست نیست، باید بریم آرایشگاه و…
ساناز خانم داشت حرف ميزد و بهانه ميآورد که کیوان در را باز کرد و ماشین را برد بیرون و اهل و عیال را سوار کرد و همه با هم راه افتادند.
آن شب توی عروسی آنقدر آقاکیوان و خانوادهاش شادی کردند که بعضی از مهمانها که کمتر اين دو خانواده را ميشناختند، خیال ميکردند آنها فامیلهای درجه یک عروس و داماد هستند و مدام به آنها تبریک ميگفتند. مهسا هم یواشکی به مینو گفت:
- جون هر کی که دوست داری برو جلو بابات رو بگیر، الان خانواده دوماد فکر ميکنن من ترشیده بودم و بابات از اینکه من رو شوهر داده و از سرخودش باز کرده تو پوستش نميگنجه!
پرنیان غزنوی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:44 توسط shabpar
اروم بگیر اروم بیگر ای دل من چرا صدات در نمی یاد این همه آزارت می دن چرا صدات در نمی اد هر کی از راه می رسه یه زخمی به تو می زنه چرا هی چی نمیگی چرا صدات در نمیاد آروم بگیر دله بی طاقت دیونم نکن دله بی طاقت آتیشیم نزن دله بی طاقت فراموشش کن دل بی طاقت نفرین نمیکنم تو رو هر جا میخوای بری بو نگو قسمت نبود خودت نخواستی برو اخه چرا هر جا میخوای تو برو دیگه دل تور نمیخوام این عشقه تو مرده این دلم تور نمیخواد ای دله من دیگه بسه از عاشقی شدن خستم نمیخوام دیگه عاشق باشی دیگه بسه تو این روزا دور زمونه دیگه هیچکی عاشق نمی مونه عاشق شی دل می سوزه چند بار سوختی دیگه بسه آروم بگیر دل بی طاق
فرستاده شده توسط:ارسلان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:10 توسط shabpar
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم . بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم میان گذشته و امروز. از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو مرگ
فرستاده شده توسط:ارسلان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:4 توسط shabpar
تو را می خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمالن صاف و روشن من این كنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فكرم كه دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فكرم كه در یك لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگی از سر بگیرم در این فكرم من و دانم كه هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میله ها هر صبح روشن نگاه كودكی خندد به رویم چو من سر می كنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم اگر ای آسمان خواهم كه یك روز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم كودك گریان چه گویم ز من بگذر كه من مرغی اسیرم من آن شمعم كه با سوز دل خویش فروزان می كنم ویرانه ای را اگر خواهم كه خاموشی گزینم پریشان می كنم كاشانه ای را
فرستاده شده توسط: ارسلان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:2 توسط shabpar
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
فرستاده شده توسط:ارسلان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:55 توسط shabpar

















